دو ساعتی که باغبانها از راه رسیدند:
روایتی از سنجش معلمان پویش و پردیس فرشته
ساعت ۱۰ صبح بود. آفتاب بوشهر، گرمی و حرارت تابستانهی خود را نشان میداد.
صندلیها چیده شده بودند، نه مثل صفهای کنکور، که مثل یک حلقهٔ بزرگ.
روی هر صندلی، یک دفترچه بود، و روی جلد دفترچه نوشته شده بود: «در جستجوی باغبان» .
معلمها یکییکی از راه رسیدند. بعضیها لبخند به لب داشتند، بعضیها نفسعمیق میکشیدند.
یکی از آنها، دختر جوانی با مانتوی یاسی ملایم، کنار پنجره ایستاد و زیر لب چیزی خواند. بعد نشست و قلم را برداشت.

ما نپرسیدیم «پیاژه در چه سالی به دنیا آمد؟» نپرسیدیم «تعریف ZPD چیست؟» ما یک سناریو دادیم. یک قصه. یک لحظهٔ واقعی از یک کلاس درس:
«کودکی ۶ ساله به شما میگوید: خورشید رفته حمام. به او چه میگویید؟»
سکوت شد. فقط صدای قلمها میآمد که روی کاغذ میرقصیدند. همان دختر با مانتوی آجری، مکثی کرد، نگاهی به پنجره انداخت، انگار که آن کودک خیالی را همانجا، کنار نخلهای حیاط دیده باشد. لبخندی زد و نوشت.
ساعت ۱۱:۳۰ بود. برگهها جمع شد. اما آزمون تمام نشده بود. ما از معلمها خواستیم یک جمله روی یک برگهٔ جدا بنویسند: «چرا میخواهی اینجا معلم شوی؟»
همان دختر با مانتوی یاسی ملایم نوشت:
«چون خستهام از مدرسههایی که بچهها را قالبگیری میکنند. میخواهم جایی باشم که به هر بذر، به چشم یک نخل نگاه کنند.»
ساعت ۱۲ ظهر شد. معلمها رفتند و حیاط خلوت شد. نسیم شرجی از سمت خلیج فارس وزید و برگهها را روی میز تکان داد.
من ایستادم و به برگهها نگاه کردم. فهمیدم آن روز، ما فقط یک آزمون برگزار نکرده بودیم. ما باغبان پیدا کرده بودیم.
